دل دل دل   

آه آه آه

تا چه اندازه دلم تنگ و گرفته است.

شبان و شبانی.

بیگانگی و شیدایی.

...

لینک
   شبان و دو دلی!   

شبان سخت در دودلی به سر می برد!

ناید که از این میکده روزی به در آید!

باشد که می ِ ناب بیابد!!!!

لینک
   شبان و مرگ گوسپندان-اش!   

روزی در رمه ی شبان بیماری سهمگینی افتاد، آنچنان دهشتناک که شبان پیش تر هرگز ندیده بود. پس همه ی گوسپندان شبان به بیماری دچار گشتند و تک-تک از پا در آمدند. مگر دو گوسپند که جان به در بردند و از مرگ از بیماری گریختد! یکی نر و آن یک دگر ماده!

در شهر، هر گوشه و کنار-اش، سخن از شبان و گوسپندان-اش بود، و همه ی موسی باوران
اندیشه-شان را بر این استوار کرده بودند که ناباوری به خدای موسی هیچ آینده ای مگر نگون ساری و بد بختی در بر نخواهد داشت. همان گونه که شبان دچار-اش شده بود.

و موسی نیز همین پیش آمد را دست آویزی کرد تا بدان مردمان بیشتری را به سوی خود خواند!

در دگر سوی دشت، شبان، سرخوش و شادمان از گفت و گویی که با چوپان ِ چوپانان داشت،با خود زمزمه میکرد:

"سپاس آسمان و زمین را سزد،که این برترین نژاد را بر من هویدا ساخت؛ نژادی که از سهمگین ترین بیماری ها جان به در برده. به راستی که از آمیزش ایشان--آن تنها دو گوسپند به جا مانده--مرا رمه ای پدید خواهد آمد که هیچ بیماری ای در آن رخنه نخواهد کرد و همیشه ایمن خواهد ماند از گزند!
سپاس آسمان و زمین را سزد!!!"

لینک

   شبان و دانستن آنچه هست!   

 

 موسی زبان گشود:

"به سوی من آیید که هر چه خواهید را در من توانید یافت، که این همانی است که خداوند-ام مرا بخشیده!"

پس شبان ناگاه به یاد گفته ی چوپان ِ چوپانان افتاد که پیش تر او را گفته بود:

 "شبان! تنها آن کسی می داند چه کند، که می داند چه هست!"

 پس در اندیشه فرو رفت:

"آن شبانی می داند که گوسپندان-اش را رهسپار کدامین سبزه زار کند که دشت را به نیکی می شناسد!"

" ای موسی من در تو سبزه زاری نیافت-ام پس به سوی-ات نخواهم آمد!"

 

لینک
   فریاد شبان!   

 

شبان در خامُشی خود نشسته بود، دست بر چانه، پنبه ی اندیشه ی خویش می زد؛ به آن همه هیاهوی اندیشید که پیش تر در دل داشت و اکنون گردش نشسته بود بر یکنواختی پندارش. و آن همه دوگانگی که در زندگی-اش زیسته بود!

پس شبان آن چنان بر انگیخته شد که خامُشی پیش از توفان-اش شکست و از دخمه-اش بیرون جهید و در دامنه ی کوه فریاد بر آورد:

"آی مردمان!"

" زندگی-تان را قربانی هیچ چیزی مسازید چرا که زندگی هیچ گاه خود را قربانی کسی نمی کند!

برای توانگر شدن به آن اندازه به خود سختی ندهید که بیمار شوید و رنجور تا پس از آن ناگزیر نشوید تا اندوخته-تان را در راه بهبودی و شادمانی-تان بپردازید!

آنگونه نزی-اید که گویی هزاران سال زنده خواهید بود، چرا که هنگامه ی مردن گویی هیچ نزیسته اید!

جای پای رهگذر کهن پیش گیرید و پرتو تابش آینده را در زمان بینید و دگر هیچ با دیروز و فردا کارتان نباشد! تنها اکنون را بزی اید!

ای ناباوران و باور مندان،‌ با شما هستم! مرا گوش بسپارید!!!!"

ولی گوش هیچ کس به جز گوسپندان و کوه ها و درختان گفته ی او را نشنید! پس شبان کامیاب و شاداب به درون دخمه-اش بازگشت و دوباره دست بر چانه ی اندیشه نهاد!

لینک
   شبان و زخمی سنگين!   

روزی شبان یکی از دوستانش را به راه دید، دخترکی زیبا روی و مه چهره، پس دست بر شانه های او نهاد و در آغوش-اش گرفت و سخت فشرد و از روی مهربانی بوسه ای بر گونه-اش نهاد!

پس دخترک که سخت شگفت زده شده بود خود را پس کشید و شکیبانه(!) به شبان گفت:

"ای زنان از مردان دوری کنید و ای مردان از زنان؛ که این دستور خداوند است و اوست که سرشت مردمان را بهتر از هر کس می شناسد!!!......و هر که از دستور او سرپیچی کند، جایگاه-اش هیچ کجا نیست مگر دوزخ!"

"ای شبان این سخن موسی است، پس دور بایست که مرا تاب آتش دوزخ نیست!"

پس شبان در آن هنگام نه اندیشید و نه زمزمه ای کرد و نه هیچ بر زبان آورد!!!

تنها، در سکوت خود شکست و گریست و مُرد!

لینک
   ...!   

موسی با مردم همی گفت:

"دخترانتان را تا پیش از آنکه خونی ببیند روانه ی خانه ی شویهایشان کنید، اگر می خواهید رستگار شوید!"

 پس شبان زیر لب زمزمه نمود:

"رستگاری مان هنگامی خواهد بود که خواهش پلشت پنداری همچون تو را برآورده  نکرده باشیم، و دختر بچه ی پاک و مهر نشکافته مان را، در چنگال همچون تو درنده منشی، رها نسازیم!!"

لینک
   شبان و خواست پروردگار!   

موسی با مردم همی گفت
"ای مردم بنگرید آنها که به پروردگار-ام ایمان آوردند، پرهیزگاران-اند، و آنها که به راه نیامد-اند مهر بر دل نهاده شدگان-اند."

پس شبان زیر لب با خود گفت

"ای موسی! اگر ناباوری من به خدای تو، خواسته ی پروردگار تو است، اکنون چرا میخواهی با آن به نبرد پردازی! اگر مهری بر دلم نهاده، تو چگونه می توانی افسار گسیختگی ام را سامان بخشی؟!..............می توانی به من بگویی که تو را از برای چه به سوی-ام فرستاده؟؟"

لینک
   خامُشی شبان!   

موسی را پرسیدند:
"اندیشه چیست؟"
پس سخنی دراز راند، آنچنان که همه مدهوش گفته های-اش شدند و اندیشمند-اش خواندند!

شبان را پرسیدند، ولی، هیچ جوابی از او بر نیامد!
پس خامشی-اش را زاده ی بی اندیشه گی-اش خواندند.

و ندانستند که او، آنچنان در اندیشه فرو رفته بود که هیچ، نوایشان را، نشنید!


لینک